چقدر این لحظه هایی که حواست نیست نفس گیره
همین جور پیش بری یه روز همه چیمون به باد میره
حواست نیست به رویایی که از هم داره می پاشه
بذار این زندگی یه روز شبیه زندگی باشه
یکم جاتو عوض کن که شاید بهتر منو دیدی
خودتو جای من فرض کن شاید حالمو فهمیدی
بذار من دور بشم با تو به چیزایی که دوست دارم
من از هر چیزی غیر از تو به حد مرگ بیزارم
بذار این زندگی با تو از این حال و هوا دور شه
دلم خوش باشه که زنده ام دلم یه ذره مغرور شه
شبا از ترس تنهایی به دل تنگی گرفتارم
روزا هم غرق تشویشم عجب روز و شبی دارم!!
یکم جاتو عوض کن که شاید بهتر منو دیدی
خودتو جای من فرض کن شاید حالمو فهمیدی
دارم از زندگی می گم نه یک سال و نه یک هفته
می ترسم روزی برگردی که هستیمون به باد رفته
خب کجا بودیم؟!
آهان! وبلاگ الهه خانومم دیدیم ! عجب عشق آتشینی! نمی دونم چرا وقتی اینجور آدمای عاشقی رو می بینم حس بدی پیدا می کنم! 
شاید چون خوب می دونم که نتیجه این احساسش چیه؟! و اگه وابسته بشه و طرفش بفهمه چی سرش میاد! من می دونم ... طرفش میذاره میره! شاید واسه الهه زود باشه این چیزا رو بفهمه ... شاید تجربش کمه!!! امیدوارم آدرس وبلاگشو و عشق آتشینشو به اون بنده خدا نشون نده و رابطشون همیشه پایدار بمونه... 
فکرامو جمع کرده بودم یه اینجا بنویسم ولی با دیدن وبلاگ اون دختر و ماجرای عشقش همش از سرم پرید! باور کنید یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم! 
بذارید یکی از شعرای احسان خواجه امیری رو اینجا بذارم. وقتی گفتم "واسه الهه زوده" یاد این شعر افتادم! 
چقد خوبه که تو هستی ،چقد خوبه تو رو دارم
چقد خوبه که از چشمات می تونم شعر بردارم
تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره
شاید این واسه تو زوده یا شاید واسه من دیره
واست زوده بفهمی من چرا آواره دردم
واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شبگردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی
نه اینکه بی تو ممکن نیست نه اینکه بی تو میمیرم
به قدری مسریه حالت که دارم عشق می گیرم
>> همه دلشورم از اینه که عشق اندازه آهه <<
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه
داشتن اشتها یا داشتن غذا؟

یکی غذا داره اشتهایی واسه خوردنش نداره... کلی هم پول میده بابت قرص های مولتی ویتامین و اشتها اور که بتونه غذاشو بخوره!!! خلاصه با کلی خرج کردن این غذای محترم از گلوی این آدم محترم پایین میره... 
حالا بر عکسشو در نظر بگیرین! اون بنده خدایی که حسابی گرسنه هست و اشتها واسه غذا خوردن داره! ولی طفلک غذایی واسه خوردن نداره!
حتی از گرسنگی زیاد شبها رو نمی تونه راحت بخوابه! آخه مگه صدای شکمش اجازه خوابیدن بهش میده؟
بعضیا هم اشتها دارن, غذا هم دارن ولی خیلی کم غذا می خورن . این آدما خیلی با کلاس تر از این حرفا تشریف دارن. اون بعضیا تو رژیم به سر می برن ! یه رژیم محکم غذایی! 
بعضیا هم ... بعضیا هم غذا دارن هم اشتهای زیاد!
هم یه شکم گرد و بزرگ! کلی غذا می خورن تا وقتی که احساس کنن دارن می ترکن! بعدش کلی پول خرج عمل لیپوساکشن و قرص و دواهای رژیمی مختلف می کنن که هیکلشون رو فرم بیاد!
نمی دونم بازم بعضیا وجود دارن یا فقط همین ها بودن!!!
توضیحات اضافه: خودم فعلا جز همون بعضیای اولم... ممکنه یه روز اینقدر غذا بخورم و چاق بشم که برم جز بعضیای سوم یا چهارم!!!
به قول رضا صادقی :خدا رو چه دیدی؟ شاید غصه رد شد؛ دلم راه و رسم غذا خوردنو بلد شد!
نمی دونم چرا خیلی وقته آپ دیت نکردم , یابه قول بعضی از فامیل کلاسم رفته بالا و دیگه به این چیزا اهمیت نمی دم!
یا به قول خودم کارم زیاد شده و وقت ندارم.
فکر می کنم دلیل واقعیش همون قول خودم باشه. هیچ وقت آزادی برای وبلاگ نویسی پیدا نمی کنم. هر چند از نظر رفتاری هم یکم تغییر کردم که خب اینم طبیعیه , چون الان در وضعیت و شرایط دیگه ای هستم , قطعا باید رفتارم نسبت به قبل متفاوت باشه. 
شما با نظر من موافقین؟
دلم برای یه دوست قدیمی تنگ شده! قبلا قانون شکن بود... مهربون و دوست داشتنی و آروم! شاید دیگه قانونی نمی شکنه!!!
به نظرتون وبلاگ نویسی واسش یه قانون شکنی بوده؟ نمی دونم!!
به نام خدا
اولین متن ارسالی از خراسان جنوبی!
-خبر اول :» همه چی خوب و آرومه... زیاد دسترسی به اینترنت ندارم و نمی تونم زود به زود آپ کنم و... 
--خبر دوم :» درسهام هم زیاد هستن و هم سنگین... 
---خبر سوم :» صفحه کلید لپ تاپم فارسی نداره ؛ همینجوری شانسی می تایپم.
با اجازه شما ؛ ما رفتیم خراسان جنوبی و برگشتیم. چیز بدی اونجا وجود نداشت . تنها مشکل مسافت زیاد بود و جناب راننده محترم! که یه کم بدقلق بودن و سر ناسازگاری با مسافرین مظلوم و بدبخت و غریب داشتن!
مردم فوق العاده خوب و مهربونی داشت! خیلی خوشم اومد ازشون. امیدوارم نظرم در موردشون تغییر نکنه و همیشه همینجوری بمونن! ان شالله!
خب دیگه مثکه جدی جدی من رفتنی شدم! 
راستی ++++ نتیجه دانشگاه آزاد هم زدن! نجف آباد اصفهان قبول شدم! ++++ راستش چون اصفهان نزدیک تره داشت نظرم عوض میشد!
می دونید چیه؛ یکم آینده نگری خوبه. شاید رفتن به اونجا سخت باشه ولی ممکنه نتیجه خوبی داشته باشه!!
^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^
یه سوال: به نظرتون ممکنه من با رفتنم به اونجا چه تغییری کنم؟ تغییر مثبت یا منفی؟ من نمی دونم چه سرنوشتی در انتظارمه! و نمی دونم قراره چی پیش بیاد!
^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^ى^
خب دیگه در جهت بالا بردن علم و دانش و نه صرفا برای گرفتن مدرک!!! دردونه خانم عازم سفر شده ... اونم کجا؟ یه جای خیلی دور!
اونم با چی؟ با اتوبوس!!! 
فردا باید برم واسه ثبت نام و این چیزا...
امیدوارم خدا این سفر رو واسم راحت کنه...و کارم زود راه بیفته و مشکلی پیش نیاد.
نمی دونم چرا!!! یه شهر که مرکز استان شده نباید یه پرواز به شیراز داشته باشه؟ 
ولی می دونم! بازم دارم نق میزنم ...
به قول یه دوست هر چیزی اولش سخته بعدش عادی میشه.. خب چون اولین باره که دارم میرم اونجا ، واسه منم سخته... (تازه فهمیدم ۱۷-۱۸ ساعت راهه!
) خدا بهم صبر بده و استقامت!!